معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٠ - سبک زندگی آن مرغی که انجیر میخورد! - اشتیاقی محسن
سبک زندگی آن مرغی که انجیر میخورد!
اشتیاقی محسن
قرار نیست فیل هوا کنیم! قرار است در مورد «سبک زندگی» با یکدیگر صحبت کنیم. لهذا اگر همین اول کاری تکلیف خودمان را با سایرین مشخص کنیم، قاعدتاً بهتر است. ممکن است برخی از خوانندگان عزیز، تیتر مطلب را ندیده باشند و خیال کنند که قرار است راجع به چیزهای دیگری که مورد علاقهی آنهاست، گفتوگو کنیم که باید از این تریبون رو به آنها کرد و گفت: زهی خیال باطل! تجربهی کار کارشناسی افراد مجرب این را میگوید! طبیعی است که هر کسی روش خاصی برای زندگی دارد که احتمالاً با روشهای مورد استفادهی سایرین کمی تا قسمتی متفاوت است. مثلاً کسی که درآمد چندانی ندارد، اگر بخواهد، نمیتواند مانند افراد متموّل ولخرج، خیلی دست به جیب بشود. اگر هم بشود (که به نظر کارشناسی حقیر نباید بشود)، باید سرگرم شمردن سوراخهای ته جیبش بشود! بیایید فرض کنیم که یک کارمند دونپایه، میخواهد مانند یکی از ثروتمندان زندگی کند که قاعدتاً نباید دست به این کار غلط بزند؛ ولی فرض کنیم که دست میزند:
ابتدا اندکی صبر میکند تا سر برج برسد. به این ترتیب بدون صرف انرژی برای صعودی خستهکننده به بالای یک برج چندطبقه، فقط مینشیند و هی صبر پیشه میکند تا بلکه بتواند در این هیر و ویر، ز غوره حلوایی سازد از نوع حلوای تنتنانی! این نشستن به نفعش است؛ چون هیچی کالری مصرف نمیکند. اگر اوضاع مالیاش بد نباشد، که با کمی حساب و کتاب بیشتر، میتواند بر این مهم (یعنی سالم رسیدن به سر برج) چیره شود؛ ولی اگر بخشی از کفگیرش به ته دیگ خورده باشد، این صبر برایش کَانّهو صبر ایوب خواهد بود. به هر روی، باید به سر برج برسد؛ وگرنه طرح مورد نظر اینجانب اجرایی نخواهد شد. مسئولیتش با کسی است که صبر ندارد و از سر عجله میخواهد به ته ماجرا برسد. گفتن هم ندارد که عجله کار شیطان است.
خوب فرض میکنیم که (فرض محال که محال نیست!) الآن کارمند محترم مورد نظر –که قاعدتاً مرد جوانی است!- از لحاظ زمانی، به سر برج رسیده و حقوق ماهیانهاش نیز بدون هیچگونه تأخیری به حسابش واریز شده است. یواشکی (بدون اینکه کسی شک کند!) نگاهی به فیش حقوقی نامنبرده میاندازیم و میبینیم که حدود یکمیلیون واحد پولی بهطور صافی گرفته است. خیلی نیست؛ ولی بندهی خدا مدت زیادی (حداقل نزدیک به یک ماه) را منتظر رسیدن این لحظه بوده است. علیالعجاله، آخر هفتهی کاری است و سرش کمی خلوت. حالا باید چه کار کند؟ کمی فکر میکند. وقتش است که به برخی از آرزوهایش جامهی عمل بپوشاند؛ که از قدیم (با مختصری افزودنیهای مجاز) گفتهاند: «پوشاندن جامهی عمل بر آرزوی جوانان عیب نیست!» فلذا دو دهم حقوق دریافتیاش را صرف رسیدگی به سر و وضعش میکند. از رفتن به آرایشگاه و صفا دادن به سر و صورت و زدن چند پیس(!) ناقابل ادکُلن استیجاری خوشبو و گرانقیمت، بگیر و برو تا اجاره کردن یکی دو دست کت و شلوار خوشدوخت! مدتها بود چنین حالی به خودش نداده بود.
البته راستش را بخواهید قیمت خدماتی که عرض شد، خیلی بیشتر از این در میآمد؛ ولی باور کنید که خیلی ارزان حساب کردیم که مشتری بشود! بندهی خدا دوباره در آینه نیمنگاهی میکند و میبیند که ای بابا! این دماغ گرزآسا(!) را چه کند! خداییاش این را نمیشود به این زودی تغییر داد. ضمن اینکه صافکاری اینجور اعضا رقم بالایی را طلب میکند؛ و اگر حقوق چند ماهش را هم برای اینکار بدهد، کفاف نمیدهد. به قولی: «کفاف کی دهد این بادهها به مستی ما؟!» فلذا به یک چسب ارزانقیمت اکتفا میکند و عجالتاً دماغ را چسبکاری میکند. فعلاً کارش راه میافتد. این را بیخیال شوید تا ببینیم بعد چه میشود!
بعد به یک موبایلفروشی میرود و یک دستگاه موبایل خوشدست آخرین سیستم(!) برای یک هفته اجاره میکند که آن هم برایش یکدهم حقوق ماهیانه، خرج برمیدارد. الآن خوشتیپ و با پرستیژ شده است. در ادامه، او که عاشق سوار شدن یک خودروی شاسیبلند است، بدو بدو میرود تا به عشقش برسد؛ بنابراین، با قلبی مالامال از آرزو، به یک آژانس اجارهی ماشین سر میزند. همه رقم ماشین در آنجا هست؛ اما فرد مورد نظر ما قناعتپیشه است. فلذا یک سانتافهی سفید چشمش را میگیرد. جوری میگیرد که نمیتواند ازش چشم بردارد. آنقدر سفید است که آدم میماند این بیصاحبمانده را کِی شستهاند. برق میزند لامصب! لاستیکهای سیاهرنگش چنان تضادی با رنگ سفید بدنهی ماشین دارد که آدم مات و مبهوت میماند. دور ماشین چرخی میزند و میگوید: «اگزوزهات تو حلقم»! (این را کارمند موصوف نگفت، بلکه ما گفتیم که با تصور این بازدید، کمی تا قسمتی جوگیر شده بودیم!) بگذریم، کارمند تغییرچهرهداده داشت میگفت که: «طالع اگر مدد کند کلیدش آورم به کف!» و آورد؛ اما این به کف آوردن، برایش سهدهم حقوق ماهیانه آب خورد. میخورد دیگر! قیمت دستتان نیست! تازه این را هم تعاونی حساب کردیم که مشتری اول و آخر نباشد. تا این جای کار ششدهم حقوقش پرید؛ ولی خوب، حساب کنید میبینید از زمین تا آسمان فرق کرده است. الآن تقریباً سبک زندگیاش شبیه به یکی از ثروتمندان معاصر(!) شده است، با مختصری جرح، تعدیل و چسبکاری!
قرارداد را میبندد و با پرداخت مبلغ، سوئیچ را تحویل میگیرد. پشت فرمان مینشیند و استارت میزند. از مرکز اجارهی خودرو که بیرون میآید، چشمش به عقربهی بنزین خودرو میافتد که دارد غش میکند! زرشک!! به اولین پمپ بنزین سر راه سر میزند و این سرزده وارد شدن، برایش ناقابل یکدهم حقوق درمیآید! خوشبختانه بقیهی عقربهجات(!) و سایر چیزهای خودرو، فعلاً مشکلی ندارند. شکر خدا که ماشین بیمهی بدنه است و احتمالاً از برخی بابتها نگرانی خاصی نخواهد داشت. امیدواریم که راکب خودش هم بیمهی دعای پدر و مادر باشد که برایش مشکلی پیش نیاید.
از پمپ بنزین که بیرون میآید، نفسی تازه میکند و قد و بالای خودش را- تا آنجا که امکان دارد- در آینهی بالای سر، بازبینی میکند. اوووم! ای همچین هم بدک نیستها! نگاهی به ساعتمچی گرانقیمتش میاندازد... (نخیر! اینجا را اشتباه کردیم! این بندهی خدا ساعت گرانقیمتش کجا بود!)؛ بنابراین، موبایلش را از جیبش درمیآورد و نگاهی به ساعت دیجیتال روی آن میاندازد. خوب! نگاه انداخت. حالا که چی؟ آهان. الآن باید موبایل را بیندازد روی داشبورد ماشین. این همان کاری است که بچهمایهدارها در اینطور مواقع انجام میدهند؛ ولی منصرف میشود. آمدیم و موبایل را پرت کرد و مثلاً صفحهی موبایل آسیب دید! شانس که ندارد، آن وقت چه خاکی به سرش بریزد؟ خلاصه این بخش شبیهسازی را فاکتور میگیرد. آن را روی صندلی بغل میاندازد؛ هم نرم است و هم اینکه بالأخره یک جورهایی میتواند سبک زندگی از ما بهتران را نشان بدهد. همهی پولدارها هم که یک جور موبایل خودشان را پرت نمیکنند؛ بعضیهایشان هم این مدلی هستند. خوب تا این جای کار که همه چیز روبهراه است. ادامه میدهد...
فندک ماشین را میزند و سیگاری میگیراند. دوباره موبایل را از روی صندلی پهلویی برمیدارد. به یکی از رفقایش زنگ میزند. از سیگار کام عمیقی میگیرد، ولی ناکام میماند! گویا بلیتش برده است! پلیس نگهش میدارد! نبستن کمربند ایمنی، استعمال دخانیات و مکالمه با تلفن همراه در حین رانندگی، ناقابل یکدهم دیگر از حقوقش را پیشخور میکند! تازه آن هم با ارفاق!
حواستان به دخل و خرج که هست؟ تا این جای کار هشتدهم حقوق: پَر! مجبور است حواسش را بیشتر جمع کند. تا این جای کار خیلی بیمحابا پیش رفته؛ و اگر بین خودمان بماند، باید بگویم که خیلی بیحساب و کتاب خرج کرده است. هنوز آنقدرها هم که فکرش را میکرد، کیف زندگی اشرافی را نبرده است! مجبور میشود که ادامهی کار را حسابشدهتر عمل کند. همینطور دارد توی ذهنش مرور میکند که قدم بعدی را چهطور بردارد. خوب که فکر میکند میبیند بهتر است که بیخیال آن رفیقی شود که تماس ناموفق با وی، یک خرج محاسبه نشده روی دستش گذاشته است. حالا خوب است که طرف مقابل تلفن را جواب نداد. حساب کنید اگر جواب داده بود، چهقدر خرج برمیداشت؟ از قدیم گفتهاند: «این دغلدوستان که میبینی (و در اینجا نمیبینی!)/ مگسانند گرد شیرینی!» تصمیم میگیرد به تنهایی طی طریق کند. کِیْفَش بیشتر است.
خوب دیگر، سرش را میاندازد پایین و پایش را میگذارد روی پدال گاز و البته حواسش هم به تابلوهای راهنمایی و رانندگی هست تا باقیماندهی حقوقش را هم بابت جریمه نپردازد! همینطور میرود و میرود تا سر از یک رستوران ایتالیایی باکلاس درمیآورد که مایهداری از سر و روی آدمهای تویش، میبارد. ماشین را روبهروی درب رستوران پارک میکند و تصمیم میگیرد وارد شود. هنوز وارد محدوده نشده است که میبیند یک پرادوی سیاهرنگ، جلوی رستوران ایستاد و بانویی شیکپوش از آن خارج شد. بوی عطرش خیابان را برمیدارد. همزمان وارد رستوران میشوند. در دو میز روبهروی هم مینشینند! پیشخدمتهای رستوران، برای کارمند سابق ما(!) منو را میآورند. غذایی سفارش میدهد که حتی بلد نیست اسمش را درست تلفظ کند! این سفارش نزدیک به یکدهم حقوقش هزینه خواهد داشت؛ یعنی درست نیمی از آنچه برایش باقی مانده است. کوفت بخورد بهتر از این خواهد بود؛ ولی چارهای نیست. تا اینجای کار را آمده و نباید عیش خود را ضایع کند. تصمیم دارد غذایش را که خورد، بزند به چاک و برود در محله گشتی بزند و پز کلاسش را بدهد! که نگاهش با نگاه بانوی میز روبهرویی گره میخورد... عجب نگاه نافذ و گیرایی! دلش هرّی میریزد پایین... قوز بالا قوز شد... غلط نکنم، اینطوری پیش برود، باید پول غذای آن بانوی محترم را هم حساب کند و دیگر پولی از حقوقش باقی نمیماند...
از شما میپرسم، به نظر شما موضوع چگونه باید پیش برود؟ گناه دارد بینوا... کمکش کنید... بهترین پایان برای ادامهی این نقش بازی کردن و ادای سبک زندگی ثروتمندان را درآوردن، چیست؟ نگارنده چند پیشنهاد دارد:
١- بانوی از راه رسیده، آدم حسابی باشد و متقابلاً دلباختهی کارمند بینوا بشود. بیپولی و شغل سطح پایین او هم برایش هیچ اهمیتی نداشته باشد. همانجا هم عاقد خبر کنند و بعد از برگزاری مراسم عقدکنان، راهی ویلای بانو شوند. بعد هم دست او را در شرکت پدرش بند کند. نوکرشان هم بیاید این سانتافهی قرضی بیصاحبمانده را بردارد ببرد به صاحبش برساند که بیش از این ضرر به وارث نزند!
٢- بانوی روبهرو، نگاهش به نفر مستقر در میز پشتی کارمند باشد و با آن فرد دیگر راندهوو* داشته باشد! برای اینکه حق هم به حقدار برسد، یک بانوی وجیهتر و جذابتر دیگر در میز پشت بانوی اول نشسته باشد و نگاهش در نگاه کارمند بینوای ما تلاقی کند و ادامهی قضیه بشود همان ادامهی بند قبل! بلکه پدر این فرد دوم مایهدارتر هم باشد و سرانجام بینوای قصهی ما، بهتر و نانش نیز چربتر شود!
٣- بانوان حاضر در مجلس، برایش تره هم خرد نکنند و دماغش بهشدت بسوزد! بعد هم که غذا را کوفت کرد و صورتحساب را پرداخت و بیرون آمد، ببیند جرثقیل راهنمایی و رانندگی آمده و دارد سانتافهی قرضی را خِرکشکنان میبرد! حالا خر بیاور و باقالی بار کن! چگونه باید خسارت ایامی را که لابد خودرو در پارکینگ میماند، به مؤسسه بپردازد؟ این دیگر واقعاً قوز بالای قوز است!
٤- به چهرهی بانوی میز مقابل دقت کند. دوباره و سهباره و چندباره دقت کند و ببیند که ای دل غافل! بز آورده و طرف یکی از همکارانش است که گاهی در مورد این جور فانتزیها با هم صحبت میکردند! بعد به روی خودش نیاورد و رویش را به یک طرف دیگر بچرخاند! بعد هم که پول غذا را پرداخت کرد و بیرون آمد، قصهی جرثقیل، پارکینگ، خواباندن سانتافه و بقیهی دردسرهای اعلامشده!
٥- پیشنهاد آخرم هم این است که همینجا این طفلکی را از خواب بیدار کنیم و نگذاریم بیش از این رنج بکشد! از قدیم گفتهاند: «کبوتر با کبوتر باز با باز... کند همجنس با همجنس پرواز.» به ایشان هم مؤکداً یادآوری شود که: آن مرغی که انجیر میخورد، نوکش کج است. فلذا دیگر از این خوابها نبیند که هیچ صرفهای برایش ندارد، ما را هم به دردسر نیندازد! شده حکایت آنکه آمد راه رفتن کبک را بیاموزد، راهرفتن خودش را هم یادش رفت!
از اینجا به بعد ریش و قیچی دست شمای خواننده است. «خواهی بیا ببخشا... خواهی برو جفا کن!»
* قرار ملاقات